تبليغاتX
قاف حرف آخر عشق است

قاف حرف آخر عشق است

...وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی ، پرواز را


حسینیه حاج همت

صبح پنج شنبه است . از خواب بیدار می شوم . نگاهی به کتاب و درس هایم می اندازم . حال خواندن هیچ کدامشان را ندارم و هنوز اجباری هم برای خواندنشان نیست ... حوصله انجام هیچ کاری را ندارم ... امان از دست این دل ... افسار زندگی را دستش گرفته ... یکهو به ذهنم می زند به جایی بروم که تابحال نرفته ام ... آماده میشوم  و ساعت دقایقی از 9 صبح گذشته که از خانه خارج می شوم ... 2ساعت بعد در بهشت زهرا هستم و در بین مزار شهدا قدم می زنم ... چه جای دنجی ! عجب حال و هوایی دارد اینجا  ...آرامشی به این نابی جایی نیافته بودم ...  دل را تا خدا می برد ... نام شهدا را می خوانم و بعد زود محل شهادتشان را می خوانم و می  روم به همان جا ... اروند  و کارون و جزیره مجنون ... فکه و فاو و طلائیه  ... و شلمچه ...

نزدیک مزاری می شوم . جمعیتی که دورش است کنجکاوم می کند تا نام شهید را بخوانم . با سختی راهی پیدا می کنم و خواندن نامش همانا و سیل اشک هایم همانا ... شهید همت ...یاد دوکوهه می افتم و آخرین روز سفر راهیان  و زمزمه هایم : ای دل ... آرام گیر ... می دانم تاب و توان جدایی از حسینیه حاج همت را نداری ...

کنار مزار شهید آوینی نماز ظهر را می خوانم ... جمع همه اینجا جمع است ...شهید صیاد شیرازی ...شهید تهرانی مقدم ... شهید اردستانی ... اما نیست ... کسی که مرا به این راه ها دعوت کرد ... کسی که رضایت بابا را برای سفر راهیان جلب کرد ... کسی  که راه را بهم نشان داد ، وقتی که در طلاییه گم شده بودم ...  عباس بابایی را می گویم ...

حالا دیگر جایی و کسانی را پیدا کرده ام برای روزهای دل تنگی و دل گرفتگی ...

   

*اگر بپرسي دوكوهه كجاست چه جوابي بدهيم؟ بگويم دوكوهه پادگاني است در نزديكي انديمشك كه بسيجي‎ها را در خود جاي مي‎داد و بعد سكوت كنيم؟ پس كاش نمي‎پرسدي كه دوكوهه كجاست چرا كه جواب گفتن به اين سوال بدين سادگي‎ها ممكن نيست. كاش تو خود در دوكوهه زيسته بودي كه ديگر نيازي به اين سوال نبود. اگر آنچنان بود، شايد تو هم امروز با ما به دوكوهه مي‎آمدي.... شهید آوینی

** تصویر بالا حسینیه حاج همت است در دو کوهه ... همان جایی که من دلم را آنجا جا گذاشته ام ...

91/01/19 | 0 | فاطمه | |

سلام !

آمدم عیدانه بنویسم دیدم خیلی دیره ! ماندم چه بگم که هم به حال و هوای بهاری بخورد و هم فضای اینجا را عوض کند ...

قبل تر از سال نو ، نوشت :

طبق معمول هر سال با نزدیک شدن به سال جدید بحث خانه تکانی شروع می شود ! و من مثل همیشه عذای تمیز کردن اتاقم را می گیرم.تازه اگر بتوانم از پس ِ اتاق خودم بربیایم شاهکار کرده ام ! در هر کمدی و کشویی را که باز می کنم، زیر تخت و روی تخت و ...  با انبوه کتاب ها و مجلات مواجه می شوم ...کتاب ها را می ریزم وسط اتاق ! سعی می کنم در ذهنم سازماندهی به کتاب ها و مجلات بدهم ...

-خب ! مجله های داستان همشهری یه قفسه ، مجله های تخصصی یه قفسه ، همشهری جوان و شهروند امروز یه قفسه ، چلچراغ و ایده آل هم یه قفسه ، کتاب های ایرانی دو قفسه ، نه سه قفسه ! خارجی ها یه قفسه ، کتاب های شعر یه قفسه ، قرآن و نهج البلاغه و رساله یه قفسه ! 10 قفسه ؟! خب ! با کمبود قفسه مواجه میشیم ! از نو ... اون مجله هایی که اسمشون "جوان" داره یه قفسه ، مثل همشهری جوان و شهروند امروز و ایده آل و چلچراغ !!!!! اِاِاِ...خب ! اکثریتشون جوان نداره . نمی تونن توی یه گروه قرار بگیرن ! خب ! اونایی که توی اسمشون "شهر" دارن یه قفسه ! مثل همشهری جوان و شهروند امروز! خب اینکه شد همون افراز قبلی که به علت کمبود قفسه  رد شده بود!

کلافه می شوم و فریاد می زنم : مامــــــــــــــــــــــــان ! من یه کمد می خوام با 100 تا قفسه !

مادر وحشت زده به اتاقم می آید و با دیدن من در حالی که کلافه امو بین کتاب هایم تقریباً دیده نمی شوم می گوید: چته تو ؟!! من موندم تو این همه کتابو می خوای چیکار کنی؟! هروقت رفتی سرِ زندگی خودت اون وقت برو سفارش بده کلِ دیوارهای خونتو قفسه کتاب بزنن !!! به جای کابینت های آشپزخونتم قفسه کتاب بزار !  

من : معلومه  که این کار رو می کنم ! اورهان پاموك میگه : كلمات مثل آب يا مورچه هستند، به هر سوراخ و سنبه‌اي نفوذ مي‌كنند و هيچ چيزي جلوي نفوذشان را نمي‌تواند بگيرد. هيچ چيزي به اندازه‌ي كلمات نمي‌تواند شكاف‌هاي زندگي را با اين سرعت و تماميت پركند. جوهره‌ي چيزها یی كه ما را نسبت به زندگي و دنيا كنجكاو مي‌كنند  در همين شكاف‌ها پيدا مي‌شوند و فقط ادبياتِ ناب است كه اين شكاف‌ها را نشان‌مان مي‌دهد!

مادر عزیز تر از جان  نگاهی عاقل اندر سفیه به ما انداختند و بعد گفتند : پاشو پاشو برو خودم جمع می کنم ! ولی حق نداری بعداً بگی اینو چرا اینجا گذاشتی اونو چرا اونجا گذاشتی هاااا !!

و من به شدت خوشحال از اینکه طبق هرسال موفق شدم انجام دادن این کار را به مادر واگذار کنم زیرلب گفتم : عاشُقتم اورهان پاموك !!!

مادر : چی گفتی ؟!

من : هیچی !میگم عاشقتم مامان !

قبل از سال نو ، نوشت :

قرار است امروز همدیگر را ملاقات کنیم. زنگ می زند و می گوید که دم درب دانشگاه منتظرم است . سریع خودم را به آنجا می رسانم و با هم به داخل دانشگاه برمی گردیم . خیلی خوشحالم از اینکه امروز کنارم هست . قرار است شب ِ شعری در دانشگاه برگزار شود و چند ساعتی در کنار هم باشیم. در دل دعا می کنم که امروز در کنار من به او خوش بگذرد ...

یادم نمی آید کسی در کنارم باشد و متوجه ناراحتی ام شود ! سعی می کنم در کنار دوست ، آشنا ، مادر ، پدر ... همه جا شاد ، سرحال و پر از انرژی باشم. ما فقط حق داریم در شادی هایمان دیگران را سهیم کنیم ...

 شب ِشعر تمام می شود ... فکر می کنم راضی بود و حداقل وقتش هدر نرفته ...

خورشید در حال غروب کردن است و نم نم باران ... از دانشگاه حرکت می کنیم به سمت انتشارات مولی ! برایش حرف می زنم و او مثل همیشه بهترین شنونده ای است که می شناسم ... احساس می کنم هیچ وقت از پرحرفی هایم خسته نمی شود ! شایدم از مهربانی اش است که به رویم نمی آورد ! به انتشارات مولی می رسیم و در حال گشت و گذار در بین کتاب ها ... برای من که بهترین لحظه هایم در آنجا می گذرد اما او را نمی دانم ... کتاب "جاناتان مرغ دریایی " را بر می دارد و دنبال کارت پستال است . کارت پستالی که تصویر دو دختر است را بر می دارد و در حال نوشتن مطلبی در آن می شود . یکهو متوجه می شوم که دارد برای من می نویسد ! دستپاچه می شوم و پیش خودم می گویم : هی وای من ! عید نوروز نزدیکه ! من باید یه چیزی عیدی بدم به شقایق !

با عجله کارت پستالی را انتخاب می کنم . سوار بی آرتی ها می شویم و میرویم ... در داخل اتوبوس کارت تبریک و کتاب را به من می دهد .راستش را بخواهی یک جورهایی به خودم افتخار میکنم از اینکه دوستی مانند او دارم . خیلی از لحظات سخت زندگی ام را مدیونش هستم ...

عید نوروزت مبارک دوست نزدیک تر از خواهر ...شین ِمهربانِ من ...

بعد از سال نو ، نوشت :

تعطیلات نوروز امسال فرصتی شد تا بیشتر در کنار مادربزرگ باشم . به صحبت ها و خاطراتشان گوش دهم ... از تجربیاتشان استفاده کنم ... زندگی اش خیلی برایم عجیب است ! هرطور که فکر می کنم می بینم من در آن شرایط عمراً طاقت نمی آوردم ! یا خودکشی می کردم یا طلاق می گرفتم ! اصلاً اینکه چطور نه روانی شد ، نه از این افسردگی ها گرفت ، نه کم آورد ، نه ... برایم خیلی عجیب است !

خیلی به این موضوع فکر کردم که واقعاً چه عاملی باعث شده این آدم این همه صبوری پیشه کند ؟! چطور توانست در آن شرایط ، با آن همسر ، با بچه های قد و نیم قد و با بی سوادی زندگی کند ؟! به این فکر می کردم که آیا واقعاً هر انسانی در آن شرایط قرار بگیرد همان کارهایی را می کند که مادربزرگ کرد ؟! آیا همه مان از همچین قدرت روحی بالقوه ای برخوردار هستیم ؟! نه! قطعاً نه! مثال نقض اش هم خودم !

با مادر در این باره حرف می زنم و همین سوال ها را می پرسم . مادر در جوابم از ایمان مادربزرگ صحبت می کند اینکه "ایمانش نگهش داشت". "با خدا و  به خاطر خدا زندگی کرد ..."

چقدر به این جمله مادر فکر کردم ... "ایمانش نگهش داشت" ...

 بعد تر از سال نو ، نوشت : 

 بچه که بودم هرکسی بهم هرچی می گفت ، بدو بدو می رفتم سراغ مادر و شکایتش را میکردم .

می گفتم : مامان ! ببین بچه ها بهم چی میگن ! میگن دماغ کوچولو ! -با گریه- آخه من عینک منیره رو زدم واینستاد رو بینیخم (!) ، افتاد ! همه خندیدن بهم ...

یادش بخیر ... مادر هم از شنیدن این حرف خنده اش گرفت و گفت : بگو خیلی هم خوبه آدم بینی اش کوچیک باشه ! تازه بزرگ که بشم بینیمم بزرگ میشه !

(هرچند وعده ی سر خرمن دادی مادر من ! این بینیخ ِ ما بزرگ نشد ! و همچنان ما این مشکل عینک و افتادنش رو داریم ... !)

ولی حالا که بزرگ شدم یک جوره دیگه شده ! حالا حرفها را می شنوم و نگاه ها را می بینم و تمامشان را در دلم چال می کنم تا مبادا مادر بفهمد و ناراحت شود ... غمی بر غم هایش اضافه شود ...

دردی باشد پنهان می کنم ... حرفی باشد پنهان می کنم ... برایش از شادی ها می گویم ... از اتفاقات خنده دار ! نمی داند در دل فرزندش چه خبر است ... نمی داند این دفتر دل نوشته هایش هر روز پر و پرتر می شود ...

 

* خواستم از حال و هوای سفرم بنویسم ... دیدم حیف است در قالب کلمات بگنجانی اشان ... گفتنی نیست .. رفتنی است ...

91/01/13 | 2 | فاطمه | |

قبل ها فقط می دانستم که اتوبانی در شمال تهران وجود دارد به نام اتوبان شهید بابایی ! سریال "شوق پرواز" را که دیدم هر روز بیشتر از خودم بدم می آمد ... گناهان کوچک و بزرگم را ..دلهره هایم را ..دغدغه هایم را .. به یاد می آوردمو در کنار دلهره های خانواده هایی همچون خانواده شهید بابایی قرار می دادم و از شرمندگی آب می شدم ... می گویند می دوید تا شیطان را از خود دور نماید ... و من هر بار آرزو می کردم ایمانم و اعتقاداتم  به اندازه ایشان محکم و عمیق شود ... هر بار آرزو می کردم که خدا در زندگیم پر رنگ تر شود ... پر رنگ تر ... تا رنگ خدایی بگیرم و چه رنگی بهتر از رنگ خدا ... "صِبغَه الله و مَن اَحسَنُ مِنَ اللهِ صبغَه" ...

عباس جان! این بچه ها در میدان معصیت گرفتارند، به کمک شما نیازمندیم؛ هرچه سریع تر...اینجا واویلاست، ما محاصره شده ایم ...

كجاي اين زمين بايد ايستاد و به خدا زل زد...؟. كجاي اين زمين به خدا نزد يکتر است و دستت به خدا مي رسد؟ كجاي اين زمين را بگرد م تا خودم را

پيدا كنم وتو را دريابم؟!

آري مسافرم...

مسافر اين سرزمين ابدي .

مسافر قطعه اي از بهشت كه در زمين غريب مانده است...

90/12/22 | 0 | فاطمه | |

۱.آقا ما یک فلش  ۴G داشتیم. یادش بخیر ! عجب فلش خوبی بود ... سرتاپایش را ویروس گرفته بود اما اصلا به روی خودش نمی آورد و مثل بچه ی آدم کارش را می کرد !

این فلش به نام من بود و به کام همه ! کاملا Public بود ! هر روز هم ، همه بهم سفارش می کردن:

-ببیین ! عکس کارت ملیم و شناسنامه ام توی فلشته ها ! پاکش نکنی هاااا !!!

دیگری پیامک می زد : فاطمه ! کپی عقد محضر من توی فلشته ! پاکش نکنی ها ! فردا می خوامش برای وام ازدواج !!!

دیگری می گفت : ببییین ! زیرنویس فیلم Proposal رو ریختم توی فلشت ! امروز میدی فلشتو ببرم بریزم توی لپ تاپم ؟!

من: تو فلش منو از کجا پیدا کردی ؟! باشه .ببر . فقط اسمت چیه ؟!!!!

روزها میشد که در به در دنبال فلشم بودم و اصلا نمی دانستم در حال حاضر دست ِ چه کسی است ؟! فلش را که نگاه می کردی خنده بازاری بود برای خودش !! می دیدی یکی لنگه جورابش را انداخته آنجا ! یکی لنگه کفششو انداخته ! یکی هم شلوارش را انداخته آنجا !!! عکس های ۴*۳ افراد مختلف و ناشناس!

آخر سر هم یک روزی نگار فلش را به لپ تاپ ویروسی اش زد و فلش عزیز من بعد از دوسال خدمت وافر به تمام اقشار جامعه جان به جان آفرین تسلیم کرد !

۲.من یک مشکلی دارم که از سالهای دور با من است ! هیچ وقت هم نتوانستم مشکلم را حل کنم ! از همان دوران راهنمایی و دبیرستان که شیطنت های ما شروع شد یکی طبقه اول از بینی اش خون می آمد و کلاس ما طبقه سوم بود ، درجا ناظم در میکروفون می گفت : خانم ف . الف دفتر !

به جان خودم اگر دروغ بگم ! همیشه همه بچه ها شلوغ می کردند اما این معلم ها فقط من ِ بیچاره را می دیدند ! بارها تهدیدم می کردند که حیف دَرست خوبه ! والا اخراجت می کردیم !

زمان گذشت و ما بزرگ و بزرگتر شدیم ... و شدیم دانشجوی این مملکت !

همین دیروز بود ! من حس درس گوش دادن نداشتم و شروع کردم به سوژه قرار دادن استاد  و هِی خندیدن و خنداندن ! آقا نام کوچک استاد را ما تازه کشف کرده بودیم و "شمیلا" نام داشتند ! نام یکی از دوستان ما هم شکیباست ! هی ما می گفتیم :" شکیبا ! شکیبا !" استاد هم گمان می کردند ما می گوییم شمیلا ! و برمی گشتند ! آقا ما هم می خندیدیمااا !!

تدریس یار درس آمده و خودش را معرفی کرد : خواجه نصیر هستم !  منم گفتم : ما هم امیر کبیر هستیم ! و خب کلاس رفت هواا! به جان خودم به جز من خیلی ها می خندیدند اما این استاد فقط مارو دید انگار ! آخر سر هم یک منفی زیبا دادند به من ! اما فقط به من !

آقا من جوانم ! سراپا شور و هیجان ! یعنی چه برای دانشجوی درس خوان مملکت که پر از شور و شیطنتی که اقتضای سن اش است نمره ی منفی در نظر می گیرند ؟!!

90/12/17 | 23 | فاطمه | |

شهاب حسینی

مدتهاست که می خواهم بنویسم ازموضوعی که آزارم می دهد... از موضوعی که شاید به ظاهر کوچک باشد و گذرا ولی برای من که شخصیت حساسی دارم بسیار بزرگ است ...

سخنم از دوست است و دوستی... اینکه دوستی برای هرکس تعریفی دارد و چه بد می شود اگر تعاریف دو طرف به همدیگر نزدیک نباشد ...

دوستی که در بیشتر لحظات کنارش باشیم و پای درد و دلش بنشینیم ... برایش حسابی جدا از دو دوتا چاهار تا باز کنیم و ... گروهی رفیق می نامندش ... گروهی پسوند "فابریک" به آن می افزایند ... گروهی با پسوند " توو رگی" صدا می زنند ! دختر ها "دوست  صمیمی " می نامند ...

در بین اطرافیانم افرادی را می شناسم که نه دوستی برایشان تعریفی دارد و نه اهمیتی برای آن قائلند ... برایم تعجب آور است که چطور می توانند حتی زندگی کنند!

و چه بد می شود که یکی از همین افراد را تو به دوستی انتخاب کنی ... روزهایت را با او بگذرانی ... و برایش از همه جهت جور دیگری باشی ... ولی در آن لحظه که از او انتظار داری ، در آن لحظه که باید جبران کند با بی توجهی و خود خواهی تمام برخورد می کند ، گویی اصلا تو هیچ فرقی با غریبه ای که از خیابان رد می شود برای او نداری ... یک بار می گذری ، دوبار می بخشی ... با این فکر که هنوز تو را نشناخته و از خصوصیات تو آگاه نیست .... اما وقتی بعد از دوسال باز هم همان رفتار ها را می بینی ... باز هم همان بی توجهی ها ... باز هم همان خودخواهی ها ... دیگر متاسف می شوی ، هم برای خودت و هم او ... تصمیم میگیری بی توجه شوی ... انگار نه انگار که دوستی داشتی با این نام ... یک روز ... دو روز ... می گذرد ... چند روز بعد می بینی که می آید و می نشید و با تو درد و دل می کند... چه بگویی؟! بگویی برو! گوش نمی دم! ... انصاف است ؟! ...

دیگر حتی تمایلی به شروع رابطه ای جدید با کسی را ندارم ... انسانها معمولا برایم حد وسط ندارند... یا دوستند یا َغریبه ... دوستی آسان به دست نمی آید که امروز تمام شود و فردا با دیگری شروع شود ... روزها و ماه ها و سالها را در کنار هم گذرانده ایم ... تلخ و شیرین را با هم چشیده ایم ...

دوستان خوب کم ندارم... زیاد هم نیستند ... شقایقی دارم ... شقایقی که اگر نباشد انگار چیزی را گم کرده ام  ... دوستانی دارم به قدری مهربان و دوست داشتنی که روزها دلم زیاد برایشان تنگ می شود ... ولی چه می شود کرد که این دانشگاه همه مان را از هم جدا کرد ...

وقتی آرزو زنگ می زند و می گوید که بعد از یک سال و نیم هنوز کسی را نیافته که بتواند جای مرا برایش پر کند دلم می خواهد انصراف دهم و راهی تبریز شوم ...

کاش حالا که مجبوریم در کنار هم باشیم سعی می کردیم بهترین دوستی ها را داشته باشیم ... همه از هم فراری و شاکی نباشیم ... کاش حسادت ها و خودخواهی ها را کنار می گذاشتیم ...

 

دل من دير زمانی است كه می پندارد :

« دوستی » نيز گلی است ؛

مثل نيلوفر و ناز ،

ساقه ترد ظريفی دارد .

بی گمان سنگدل است آنكه روا می دارد

جان اين ساقه نازك را

                       - دانسته-

                          بيازارد !

 

در زمينی كه ضمير من و توست ،

از نخستين ديدار ،

هر سخن ، هر رفتار ،

دانه هايی است كه می افشانيم .

برگ و باری است كه می رويانيم

آب و خورشيد و نسيمش « مهر » است

 

گر بدانگونه كه بايست به بار آيد ،

زندگی را به دل‌انگيزترين چهره بيارايد .

آنچنان با تو در آميزد اين روح لطيف ،

كه تمنای وجودت همه او باشد و بس .

بی‌نيازت سازد ، از همه چيز و همه كس .

 

زندگی ، گرمی دل های به هم پيوسته ست

تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .

 

در ضميرت اگر اين گل ندميده است هنوز ،

عطر جان‌پرور عشق

گر به صحرای نهادت نوزيده است هنوز

دانه ها را بايد از نو كاشت .

آب و خورشيد و نسيمش را از مايه جان

خرج می بايد كرد .

رنج می بايد برد .

دوست می بايد داشت !

 

با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد

با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند

دست يكديگر را

بفشاريم به مهر

جام دل هامان را

                مالامال از ياری ، غمخواری

بسپاريم به هم

بسراييم به آواز بلند :

- شادی روی تو  !

                      ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

        عطر افشان

                   گلباران باد .

 

پ.ن : امشب هم که قراره آخرین قسمت سریال "شوق پرواز" پخش بشه ... خیلی غصه دارم ... از اینکه می دونم امشب قراره عباس بابایی به شهادت برسه ... توی این چند وقته بهترین لحظاتم زمانی بود که این فیلم پخش می شد ... با بازی زیبای شهاب حسینی ... دیــــــوانه ی رفتار و منشش در این فیلم هستم ... صلابتش ... روح بزرگش ... شجاعتش ... و از همه مهم تر ایمانش ...اصلا یکی از علت هایی که امسال توی راهپیمایی ۲۲ بهمن شرکت کردم به خاطر تاثیری بود که این فیلم روم گذاشته بود ... حس مسئولیت ... حس اینکه بدهکاری به تمام این شهدا ... بدهکاری به خانواده هاشون ...به تمام لحظات پر از ترس و اضطراب و واهمه ای که به خاطر امثال من و شما به جون خریدند ...

90/11/28 | 1 | فاطمه | |

صبح زود از خانه بیرون می زنم. طبق معمول در هنگام بستن درب منزل دعایی زیر لب می کنم و روز را با نامش آغاز می کنم.

به دانشگاه که می رسم یک راست به دفتر دکتر "ش" می روم. بعد از دریافت فرمی به ساختمان استعداد های درخشان دانشگاه  می روم و از آنجا به آموزش کل. از این دفتر به آن دفتر ... و بعد بر می گردم به دانشکده و به دفتر دکتر "م" می روم و از آنجا به دفتر استاد مشاورم و بعد هم به آموزش . وارد آموزش که می شوم همین که در خواستم را می شنود، می گوید : نمیشه برو بیرون!

لجم در می آید و می گویم : یک لحظه بگذارید این کلام منعقد بشه بعد از سرتون باز کنید!

بعد از اینکه تقریبا کارم در این مورد تمام می شود ، بر روی صندلی می نشینم  و نفسی تازه می کنم و به این فکر می کنم که برای دریافت یک فرم باید چقدر دوندگی کرد ... و بعد باز به این فکر می کنم که دوندگی ها به کنار ، این برخوردهای ناپسندی که با ارباب رجوع می شود بیشتر آدم را خسته می کند و اعصاب را خراب ... مگر غیر این است که دانشجویان ممتاز و برتر در هر گروه به استعداد های درخشان مراجعه می کنند؟! آن وقت باید اینطور برخورد شود؟! مگر ارزش هر انسانی به اندازه ی همت او نیست ...

 این فکر ها را از سر می گذرانم و نفسی عمیق می کشم و بعد به سردبیر نشریه پیامکی می زنم تا بدانم کجاست که برای رفع و ویرایش مطلبی که برای نشریه نوشته ام با او صحبت کنم. چند دقیقه بعد با هم صحبت می کنیم و او از من تقاضا می کند در نوشته هایم از اعتقادات شخصی ام کمتر سخن بگویم ، چون خواننده های این نشریه لزوما هم عقیده با من نیستند ... حرفش را قبول می کنم اما بعد با خود فکر می کنم مگر انسانها جز عقایدشان چه دارند؟! جز آنچه که به آن باور دارند چه در چنته دارند برای گفتن؟! مگر از خدا و الطافش سخن گفتن ، زبان مشترک ما انسانها نیست ؟!  

بعد از صحبت با آقای "ش" ، در راهرو تدریس یار درس برنامه نویسی ام را می بینم و صدایش می کنم تا در رابطه با نمرات درخشانی که بدون حساب و کتاب به ما داده با او صحبت کنم ! مادرم که از زودجوش بودن دخترش با خبر است همیشه به من گوشزد می کند که : آرام و در کمال ادب و حفظ شخصیت و غرور فرد مقابل سخن بگو !

و من این بار این کلام مادر را آویزه ی گوشم کردم و به طور زیبایی حال این تدریس یار ِ... گرفتم ! و با کنایه های زیبایی به او فهماندم که ما متوجه رفیق بازی هایش در نمره دادن شدیم و این موضوع را به گوش استاد خواهیم رساند و دوباره تدریس یار شدن را در خواب ببیند! 

مادر تماس می گیرد و می گوید که باید سری به  قلم چی بزنم . در راه برگشت به خانه به کانون می روم و بعد از کمی بحث با مسئولش و به شدت عصبانی به خانه بر می گردم .. بیشتر از این ناراحت می شوم که برای بچه های مردم که با هزار امید روانه ی اینجا شده اند ارزش قائل نیستند و تنها تصمیمی را می گیرند که منافع بیشتری برای خودشان داشته باشد !

با چهره ای که مخصوص عصبانیتم هست وارد خانه می شوم و سعی می کنم با لبخند به مادر سلام دهم اما مادر با دیدنم سریع می گوید: چی شده باز؟!

این احساس مادری هم یکی از اعجاز های خداوند است ! گویی فرزند تکه ای از جانشان است ! این را وقتی مریض شده بودم خوب فهمیدم...

به اتاقم که می رسم با دیدن مودم ، یادم می افتد که باید برای تعویضش به محل خرید بروم . لباس هایم را در نیاورده ،مودم را بر می دارم و می روم . بعد از کلی بحث با فروشنده بر سر اینکه چرا جنسی که حداقل دوسال در مغازه اش مانده بوده- زیرا ویندوز ۷ را نمی شناخت - به قیمت روز به من فروخته و که بر روی سیستم های جدید هم جواب نمی دهد ، بالاخره توانستم به فروشنده بفهمانم که حق با من است  ، مودم را تعویض می کند و به خانه بر می گردم ...  

مادر به اتاقم می آید و می گوید : یادت باشد لباسها را از روی بند بر داری چون هوا  آماده باریدن است .

به پشت بام می روم و در حال جمع کردن لباسها هستم و نگاهم به آسمان که یکهو می زنم زیر گریه ... گاهی می شود که سنگینی زندگی از طاقت شانه های آدم فراتر می رود ... گاهی خسته می شوی از اینکه بزرگ شده ای ... از اینکه مسئولیت هایی بر دوشت هست و تو باید پاسخ گو باشی ... دلت برای کودکی هایت تنگ می شود که هر کاری که می خواستی انجام می دادی و به لحظه های ندامت نمی اندیشیدی ... به روزهایی که اگر خانم معلم به اشتباه به تو نمره ای کم می داد این مادر بود که می آمد و با خانم معلم صحبت می کرد ... اما حالا خودت هستی و دفاع از حق و حقوق خودت ... و این بار خانم معلم مهربانی در کار نیست ! تو باید یاد بگیری که با مردان هم بحث کنی و بتوانی از حقت دفاع کنی ...

حالا دیگر آرزوی بزرگ دوران کودکی ات که همان بزرگ شدن بود برآورده شده و تو باید بایستی ... محکم و صاف ... نه شکسته و وا رفته و لمیده ...باید پاسخ گو باشی .. باید بتوانی از حقت دفاع کنی ... پدر و مادرت تا همین جا تو را آورده اند  و از این جا به بعدش تویی و آینده و خــــــــــــــدا ...

90/11/14 | 1 | فاطمه | |

1.زندگی دارد روال عادی خودش را طی می کند و تو خوگرفتگی با آن ... صبح از خواب بلند شوی  به دانشگاه بروی ، کلاس.. درس .. پروژه .. بحث... و شب برگردی خانه ... شام و در نهایت خواب !

حتی فرصت این را نداری که به خودت فکر کنی ، به اینکه چقدر دلت می خواست می رفتی سینما فلان فیلم را می دیدی ... به اینکه چقدر دلت می خواست کافه پیانوی نصفه نیمه را تمام می کردی ... به اینکه چقدر دلت می خواست مجله داستان همشهری را می خریدی ! نه ! چلچراغ را هم می خریدی ... همشهری جوان هم می خریدی ... بزرگراه رایانه را هم می خریدی ... به اینکه چقدر دلت می خواست می رفتی داخل کتاب فروشی ها و قدم می زدی ، کتاب می خریدی ... به اینکه چقدر دلت می خواست در آن روز که هوا بارانی بود یک ساعت تمام تنهایی در خیابان ها قدم می زدی و زیر لب زمزمه می کردی آهنگ مورد علاقه ات را ! به اینکه چقدر دلت می خواست یک تیپ جدید بزنی ! ست قهوه ای ! –همه میگن خیلی بهت میاد- اما حتی فرصت فکر کردن بهش را هم نداری چه برسد به خریدش ...

زندگی همین طور دارد می گذرد و تو فرصت رسیدن به هیچ کدام از این خواسته هایت را نداری ...

 همیشه غبطه می خورم به آدمهایی که توانسته اند تعادل را در زندگیشان حفظ کنند. آدمهایی که همه چیز را در کنار هم داشته اند! شعر و موسیقی و کتاب خواندن و درس و تفریح و کار ...

یادم می آید دبیرستانی که بودیم به معلم شیمی مان گفتم : خانم! من دوست دارم کتاب بخونم ... آهنگ گوش بدم ... فیلم ببینم ... اما این حجم درس ها اجازه همچین کارهایی رو بهم نمیده!

و خانم معلم مان در جواب گفت : تو الان باید فقط درس بخونی ! دانشگاه که قبول شدی ، فرصت برای انجام هر کاری داری!

الان دلم می خواهد به خانم معلم مان بگویم : خب! بیا ما دانشجو شدیم! کو وقت ؟! کو فرصت برای انجام هرکاری ؟!  

 

2. یک روز صبح از خواب بلند می شوی و طبق معمول آماده می شوی که به دانشگاه بروی . موهایت را محکم از پشت می بندی، مانتویت را تنت می کنی و در حال پوشیدن کتونی ات هستی که یکهو درد شدیدی را در بدنت حس می کنی ...

به خودت میایی و می بینی که 3 هفته است که گذشته و تو داری با این دردی که هر از چندگاهی به سراغت می آید و نفست را می گیرد ، دست و پنجه نرم می کنی ...

در همین 3 هفته ، یک شب حالت خیلی بد میشود ... دکتر فشار خونت را می گیرد و فریادی بر سر مادر می زند و می گوید : " فشارش هفت ِ ! الان میارنش ؟؟؟!! یک ساعت دیرتر می آوردید می رفت تو کما ! پرستار ..."

هر ویتامینی که دستشان می آمد داخل سرم ها زدند ، اما انگار پاسخ گو نبود ...

همه وقتی بیمار می شوند بهانه گیرتر می شوند... اما همه ی اهل خانه می دانند که تو اینطور نیستی ..دم نمی زنی ..همیشه با زور و التماس روانه ی درمانگاه می شوی ...اما وقتی مریضی ، دلت تنگ چیزی می شود...تنگ توجه ... تنگ مراقبت ... تنگ اینکه کسی نگران حالت شود ... تنگ اینکه کسی برای سلامتی ات دعا کند ... وقتی بیمار شدم ، تازه فهمیدم که چقدر تنهایی ام بزرگ شده ... تنهایی ام شده به وسعت تمام انسانها ... شناختم دوستانی را که ادعای دوست داشتنم دارند ...

به دوستی می گویم که اگر آن بالاها آبرو دارید برایم دعا کنید . دوست نداری بیشتر از این توضیح دهی که ناراحت اش کنی...

و او در جواب می گوید: دعا کردن آبرو نمی خواهد ! دل می خواهد ...

* امروز وقتی از آخرین امتحان آمدیم بیرون فریاد زدم :  زندگیـــــــــــــــــــــــــ سلامـــــــــــــــــــــ !

90/10/28 | 21 | فاطمه | |

نوشته ای که با خواندنش گریستم ...  


ادامه مطلب
90/09/16 | 1 | فاطمه | |

1.به یاد می آورم شب هایی را که تا دیر وقت در راه بودم و در معرض هزاران گرگ ... گرگ هایی که تو را چهار چشمی می پایند و تو باید با تمام ظرافت های دخترانه ات و حساسیت ها و شکنندگی هایت ، در مقابلشان مرد باشی ! باید حواست کاملا به خودت و اطراف و آدم ها باشد در حالیکه خدشه ای هم به سر به زیریت وارد نشود ... چاره چیست ؟! صبح های خیلی زود ، قبل از طلوع آفتاب و شب های خیلی دیر و تاریک ، تنها بوده ای و عادت کرده ای به این تنهایی ها ...

و در این لحظه ها ترس ات را زیر همان ذکرهایی پنهان می کنی که همیشه تکرارشان می کنی ...

ایاک نعبد و ایاک نستعین ...

رب لا تذرنی فردا ...

یا لطیف ... ارحم عبدک الضعیف ...

نمی دانم "ورد" می نامندش یا هرچه ... ولی من باور دارم به معجزه تکرار ذکرها ... به نیرو و قدرتی که ازشان می گیرم ایمان دارم ... به همان زبانی که در قرآن آمده ...

در بین همه این ها ، یک آیه ای هست که در سوره ی آل عمران آیه 8  آمده :

ربنا لا تزغ قلوبنا بعد اذ هدیتنا وهب لنا من لدنک رحمة انک انت الوهاب...

بارها به دادم رسیده این آیه ... در همین روزها هم ...

2.یکهو حجم کارها و درس ها زیاد شد ! تاریخ تحویل و ارائه پروژه ها و کنفرانس هایی که با اعتماد به نفس کامل به عهده گرفته بودم  کم کم دارد نزدیک می شود و من مانده ام با این پروژه هایی که اصلا نمی دانم چی هستن !!! خدا آخر این ترم را بخیر کند !

باید جدی شروع کنم اما نمی دانم این ترم چم شده است ... همه اش منتظر یک اتفاقم ! منتظرم یک اتفاقی که باید ،  بی افتد و از فردای آن روز با انگیزه ای جدید شروع به درس خواندن کنم ! با این روندی که پیش گرفته ام گمانم آن اتفاق ، همان مشروطی ام در این ترم باشد !

3.چند روز پیش توی سایت دانشکده بودیم و من از موضوعی ناراحت بودم ... هی با خودم می گفتم : یه روز خوب میاد ؟ بعد خودم جواب می دادم : میاد ! میاد !

همان موقع یکی از همکلاسی هام که خیلی دوستش دارم آمد کنارم نشست . از من پرسید : صورتم خیلی باد کرده ؟!

گفتم : آره تقریبا ! چرا ؟ چی شده ؟!

گفت : امروز 10 تا آمپول زدم.. آمپولای این ماهم بود ! MS   دارم ...

خشکم زده بود ... قبلا هم گفته بود که به خاطر بیماریش نتوانسته فلان کار را بکند ... ولی هیچ وقت جرات نکرده بودم از او بپرسم چه بیماریی دارد ...

نا خود آگاه به یاد حرفهای چند دقیقه پیش نگار افتادم ... می گفت : اَه ! خدایا نمی شد این یه دونه دندون منم میزون بود با بقیه که من مجبور نباشم به خاطرش کل دندونامو ارتودنسی کنم ؟!

4.صبح شنبه بود ... میان ترم ساختمان داده داشتم . کلی هم استرس داشتم ! همین که سوار تاکسی شدم جزومو –جزوه ی معروفمو!- باز کردم و شروع کردم به خواندن !  باز کردن جزوه ی ما همانا و روشن شدن ضبط ماشین آقای راننده هم همانا ! اونم چی؟!!! آهنگ الکی سیاوش قمیشی ! هی تلاش کردم همزمان هم درس بخوانم و هم از این آهنگ مورد علاقم لذت ببرم !

شروع شدن آهنگ بعدی همانا و جمع شدن جزوه ی ما همانا ! آخه مگه میشه کنار پنجره نشسته باشی ، هوا هم بارانی باشه بعد آهنگ بی خیال سیاوش قمیشی پخش بشه و تو بشینی ساختمان داده بخونی ؟!!!!

 

5.عرفه ی امسال هم گذشت ... و چه زیبا گذشت  ... یادم می آید حاج آقا صدیقی یکبار در مسجد می گفتند : "برای صحبت کردن با خدا ، لازم نیست حتما کلامی و حرفی بیان شود ... همین که به او وصل شوی به پهنای صورت اشک می ریزی ... بدون دلیلی ... بدون غمی ..."

عرفه امسال ما هم اینگونه گذشت ... به پهنای صورت اشک ...  تا قبل از شروع دعای عرفه ، با بچه های دانشگاه مشغول آماده کردن تدارکات سفره افطاری بودیم با  کلـــــــــــی خنده ... و چقـــــــــــدر زیباست این دعای روز عرفه ...

و من کیـــــــــف می کردم از خواندنش  ...

" خدایا ! من در داراییم فقیرم ،چگونه در نداری خود ،فقیر نباشم ؟!

 خدایا ! من در داناییم نادانم ، چگونه در نادانی خود ،نادان نباشم ؟!

خدایا ! هر گاه که فرومایگیم زبانم را لال می کند ، بزرگواری تو مرا به سخن می آورد ، و هر گاه که صفات بدم مرا ناامید می کند ،نیکی و احسانت امیدوارم می کند ...

خدایا ! کسی که خوبی هایش بدی است ،چگونه بدی هایش بدی نباشد؟!

و کسی که حقیقت هایش ادعاست ،چگونه ادعاهایش ادعا نباشد؟!

بارالها ! چه دارد آنکه تو را ندارد  و چه ندارد آنکه تو را دارد ؟! "

 

90/08/19 | 19 | فاطمه | |

به نام حق

به نام آنکه دوستی را آفرید ، عشق را ، رنگ را

به نام آنکه کلمه را آفرید

و کلمه چه بزرگ بود در کلام او ... و چه کوچک شد آن زمان که خواستم از او بگویم ..

...

این مقدمه را عاشقانه دوست دارم ... تک تک کلماتش را ... گویی تک تک کلماتش بوی تو را می دهند و ندایی از تو در درونم نجوا می کنند ... گاهی اوقات زیبایی بعضی چیزها را فقط باید حس کرد ...

زیبای من !

سالهاست برایت می نویسم ... سالهاست به عشقت چند رکعتی نماز می خوانم ... بارهاست که به خاطرت گذشتم ... از آنچه برایم لذت داشت و تو نپسندیدی ... از آنچه هوای نفس نامیدندش ... می بینی ؟ می بینی که چقدر مغرورم ؟ ... طوری می گویم گذشتم انگار فراموش کرده ام تو بودی که نگذاشتی و الا خودت از ضعیف النفس بودن من با خبری ...

روزهاست که تا قلم در دست می گیرم و می نویسم ، احساس می کنم اگر از تو ننویسم ، اگر حرفهایم بوی تو را نداشته باشند ، چرندیاتی گفته ام و بس ...

صبح ها ساعت 7 که در رادیو آیه الکرسی پخش می شود ،زمزمه می کنمش و به یاد ندارم به این جایش که رسیده باشم ، در هر کجا که باشم ، چشم هایم پر از اشک نشده باشد ... در آن لحظه که همنوا با قاری می خوانم :

الله وَلِیُّ الَّذین آمَنوا یُخرِجُهُم مِنَ الظُّلُماتِ إِلی النُّور

ظلماتی که تنها خودت خبر داشتی در آن بودم ... یادت می آید قسم ات می دادم ... می گفتم

مرا محروم کن ... از عسل های مسموم ...از داشتنهای خطرناک ... از مارهای خوش خط و خال ... حتی اگر التماست کردم ... ضجه زدم ... گریه کردم ...

التماس هایم نجاتم داد ...

می نویسم برایت تا آن وقت که روزگار این قلم را نگیرد ...

می نویسم تا ببخشی بر من .. روزهایی را که گذشت و تو در آن نبودی ... روزهایی که نه یادت بود و نه نامت ... اما تو بودی ...

چه سر سبز و خرم اند

                             جنگل های ترسناک و موحش

چقدر لذت بخش است

                            گناهانی که گلویم را تنگ می کنند

چه زیباست و هیجان انگیز است

                            امواج دریاهای عمیق و پهناور

چشمانم اینان را می بینند ...

چشمانم با من دوست اند 

                                    اما نا توان

و تو با من دوست تری

                                     اما تواناتر

پس تو بمان با من

  ای زیبا ...

90/07/29 | 10 | فاطمه | |

۱.توی فیس بوک سوالی پرسیده بودن اینکه دوست داری کدومو داشته باشی؟

پول

عشق

آرامش

اکثرا آرامش را انتخاب کرده بودند! شاید هم خیلی ها خواستن  بگویند عشق... اما جراتش را نداشته اند... عشق جرات می خواهد ... بگذریم ...

این روزها احساس می کنم این آرامش واقعا نایاب شده ... همیشه  چیزی بوده که آرامش خاطر را ازم بگیرد ... فکر آینده ... فکر چه کنم ها ... فکر چه شده ها ... فکر اموری که اتفاق افتاده و هیچ کاری از دست تو بر نمی آید ... فکر جزئیات  هر کاری قبل از وقوعش ... باید تا ته ِ ته قضیه را و همه  احتمالاتی که می دهم را یک بار از ذهن بگذرانم و برای هرکدام چاره ای بی اندیشم ... از دست این ذهنم خسته شده ام ... یادم می آید روزی استاد بزرگواری می گفتند : آمار نشان داده بچه های فنی –مهندسی توی اراذل بازی هایشان هم منطق خاصی وجود دارد چه برسد به تصمیم ها و کارهای مهم زندگیشان !

کاش می شد خدا یک ساعت از هر روز را ، نه ! یک ساعت از هرماه را ، حتی نه ! یک  ساعت از هر سال را تعیین می کرد و می گفت : در این یک ساعت هیچ اتفاق بدی نمی افتد ! می توانی با آرامش کامل یک دقیقه استراحت کنی ! چرا که در این لحظه هیچ اتفاق  ِ بدی برای هیچ کسی در هیچ کجای این دنیا نمی افتد و تو می توانی با خیال راحت هر کاری که دوست داری انجام دهی ! و اسمش را می گذاشتیم ساعت ِ آرامش ...

کاش دنیا این شکلی نبود ...

2. صبح ها که با اتوبوس به دانشگاه می روم ، هر روز شاهد اتفاقات جالبی هستم و همین طور آدم های جور واجور !

دوست های راننده زیادی دارم ! یکی از این آقاهای راننده هست که خیلی مرد باحالی است ! من هر صبح دعا دعا می کنم که سوار اتوبوس این آقا شوم ! روزی بحث از قیافه و چهره ی آدم ها افتاد ! حرف جالبی زد ... گفت : منو می بینید ! داغون تر از قیافه ی منم دیدید تا حالا ؟!!

همه خندیدیم !

بعد ادامه داد : ولی من خیلی خوشحالم که انقدر قیافم زشته ! چون من بتونم توی کل عمرم شکر همین قیافمم به جا بیارم بَسّمه! شکر همین که کور نیستم ...می تونم ببینم !نفس بکشم ! بخورم ...

کمی جلوتر که ترافیک شده بود و صدای ممتد بوق ها خیابان را برداشته بود ، راننده پیکانی خواست بپیچد جلوی اتوبوس که راننده ی اتوبوس سرش را از پنجره برد بیرون و گفت : پیکان خجالت بکش ! کوچیکی گفتن! بزرگی گفتن !

که باز همه خندیدیم ! به این فکر می کردم که راننده دیروزی در همین جا و همین ساعت داشت چه فحش های آب داری به تمام اجداد و نیاکان سمند بغلی می داد و این راننده اتوبوس چطور با خنده و مزاح سر صبحی همه را به وجد آورده بود !

چقدر کمند این گونه مردها ... به قول هورمزد :مردهایی که مَردند !

۳. من هرگز از کار سیاست سر در نیاوردم ! و هیچ وقت هم دوست نداشتم سر در بیاورم ! اما این بار قضیه فرق می کند ! کارد به استخوان رسیده است ... دیگر این بار نمی توانم طاقت بیاورم دوستمان را بکشند و بعد بگویند : مشکلات روحی داشته ! خودکشی کرده !

اللهم عجل لولیک الفرج ...

۴. سه شنبه بود .. یکهو دلم هوایی شد ... اتوبوس های جمکران را که دیدم ...

سوار شدم .. اتوبوس حرکت کرد. به مقصد جمکران .. به مقصد آسمان ...ماههاست با گلدسته های سپید سر به آسمان برده ی جمکران خو گرفته  ام ...

در راه مدام با خودم تمرین می کردم که وقتی رسیدم چه بگویم ... چه طور بگویم ...

به جمکران رسیدیم ... گوشه ای از حیاط را که کمتر در دید مردمان باشد و روبروی گلدسته های مسجد انتخاب کردم و نشستم ...

-    آقای غریب و همدم همیشـــگی تنهــــایی ها واشکــــهایم 

     سلام ...

بعداً نوشت:بهشتیان غریب را بخوانید و فراتر از آن بیاندیشید ...

90/07/14 | 23 | فاطمه | |

۱. در امتداد آهی برنیامده از سینه

   در کشاکش و تلاطم روزمرگی ها

در ندیدن ها و سوختن و ساختن ها

در خستگی از تکرار رویاها

در شنیدن نامهربانی ها

...

صبر کرده ام.

 و همین

صبوریم

            همیشه مرا رنج داده است....

گاهی به خدا می گویم: تو در مورد من چی فک کردی؟!! منو این همه صبوری؟! یعنی انتظار داری بازم صبر کنم؟! بازم فقط نگاه کنم و سکوت کنم؟! مطمئنم این بار دیگه طاقت نمیارمو جلوت آبرو ریزی می کنم...

اما آن طور که فکر می کردم نشده... همیشه این خودش بوده که آرامم کرده...در همان لحظه که خواستم حرفی بزنم..خواستم صدایی بلند کنم..خواستم اعتراض کنم...احساس کرده ام که نگاهی به من انداخته و پلکی زده و سری تکان داده و گفته: ...ان الله مع الصابرین...

مثل همیشه از من خواسته صبوری پیشه کنم...صبر ، صبر ،  صبر ...

آیه ها را که مرور می کنم می بینم که از شتابزدگی ما و در خواست صبوریمان به کرات سخن گفته..در آیه ی 11 سوره ی الاسراء می اندیشم که به صراحت از شتابزدگی هایمان سخن گفته :

...وَكَانَ الإِنسَانُ عَجُولاً   *و آدمی تا بوده شتابزده بوده است.* 

انگار کمترین چیزی که خدا به ما داده است و بیشترین چیزی که از ما خواسته همین صبر است... احساس می کنم این روزها از همه طرف نشانه گرفته شده ام ..انگار همه ناخواسته دست به یکی کرده اند که ...

۲. یکهو به خودمان آمدیم و دیدیم که داریم هر صبح ساعت ۵ از خواب بیدار می شویم و باز اتوبوس ، مترو ، پله برقی ، دانشگاه ، کلاس ، سایت ، سلف ، مسجد ، ذرت مکزیکی می شود فعالیت ها و پاتوق های روزانه مان! و باز دوباره همان حرف ها  و بحث های تمام نشدنی...

خانم! جلو پاتو نگاه کن! پام له شد!

واقعااااااا؟! به نظرتون من الان می تونم جلوی پامو ببینم؟!! اینجا متروهااا خانم!

استاد  ،  خسته نباشید!

اولین سوال کلاس در ترم جدید: استاد نه و نیمُ  ۱۰ میدید؟!

یکی از هزاران عجایبی که در دانشگاه ما دیده می شود همین شروع کردن کلاسها قبل از تمام دانشگاه های ایران است! از ۱۴ شهریور ماه ما را کشیده اند دانشگاه و اینجانب هم که در تابستان عادت داشتم تا ساعت ۴ بعداز ظهر بخوابم (که مادر جانمان احتمال می دادند با این روند تا آخر تابستان بنده یا مبتلا به ام اس می شوم یا زخم بستر می گیرم!) حالا باید ۵ صبح از خواب ناز بیدار شوم. یعنی ۱۱ ساعت زودتر! در این روزها هر فرصت کوتاهی را دریغ نمی شماریمو چرتی می زنیم! دقیقا احساس می کنم شبیه این معتادها  ،  ببخشید ! مصرف کننده مواد مخدر!  ، شده ام!

۳.چند روز پیش بود که از دانشگاه بر می گشتم . از مترو میدان آزادی خارج شدم و به سمت ایستگاه اتوبوس ها رفتم. اتوبوسی آمد و با سرعت رد شد. ناگهان صدای ترکیدن چیزی به گوشم رسید. مردی از آن سمت دوید.دست فروش بود. رانی می فروخت. دو نایلون بزرگ رانی داشت که یکی از آن نایلون ها در دستش بود و می فروخت و دیگری را کمی آن طرف تر احتمالا از سر حواس پرتی در مسیر حرکت اتوبوس ها قرار داده بود. راننده اتوبوس با سرعت از روی آنها رد شده بود و تمام رانی های آن آقا با صدای پیسسس...پیسسس...ترکیدند و از بین رفتند.

با دیدن چهره مظلوم مرد دست فروش با خود گفتم : هرچی سنگه  ،  زیر پای لنگه!

دو سه تا از رانی هایی که جان سالم به در برده بودند را از روی زمین برداشتم و به مرد رانی فروش دادم. زیر لب گفت: بدبخت شدم!

در راه به این فکر می کردم که آیا راننده اتوبوس نایلون رانی ها را دید و از سر لج بازی گازش را گرفت و رفت یا ندید؟! اما حتی اگر ندیده بود با شنیدن صدای ترکیدن رانی ها حتما متوجه می شده... به این فکر می کردم که بدبختی اش در از بین رفتن ۳۰-۴۰ تا رانی بود که فوقش ۲۵ هزار تومان می شد . یعنی برابر با یک لنگه کفش من! از آن روز به بعد دیگر کفش هایم را دوست ندارم...

کاش کمی راننده ی اتوبوس رحم و صبر داشت...

90/06/24 | 13 | فاطمه | |

1.این چند وقت که فیس بوکی شدیم به کل از کار و زندگی افتادیم...! (یکی نیست بگه نیست قبلا کار و زندگی داشتی !) وقتی از صفحه ام توی فیس بوک خارج میشم و به وبلاگم می آیم ، همان احساسی را دارم که وقتی از یک میهمانی شلوغ و پر سر و صدا به اتاق کوچک و آرام خودم می آیم ... نوشتن توی وبلاگ را بیشتر از نوشتن در فیس بوک می پسندم. چون آدرس اینجا را هرکسی ندارد و فقط به کسانی آدرس اینجا را داده ام که احساس کردم کمی دنیایشان شبیه دنیای خودم هست ... کمی با هم حرفهای مشترک داریم ... احساس مشترک ...

مزیت دیگر وبلاگ به فیس بوک را هم می توان در قضیه نظر گذاشتن گفت! در فیس بوک هرکس از راه میرسد ، مطلبت را خوانده یا نخوانده ، خوشش آمده یا نیامده ،  لایکی می زند و رد میشود . اما در اینجا کسی نمی تواند نخوانده نظری بگذارد.البته هستند افرادی که با مهارت خاصی نخوانده نظر می دهند  و بحث هم می کنند ، مانند جناب هورمزد!

جز چهار،پنج خواننده روشن و احتمالا دو ، سه خواننده خاموش کسی راهش به اینجا ها نمی افتد... آدم ها چقدر زود به همه چیز وابسته می شوند...وبلاگم را خیلی دوست دارم...

 ۲. شب بیست و سوم ماه رمضان بود ... برای شب زنده داری به مجلسی رفتیم...قرار نبود به این مجلس بیاییم..اتفاقی بود... ساعتی از عزاداری گذشته بود...سرم را بالا آوردم . در همان لحظه سخنران چیزی گفت. احساس کردم این حرف را قبلا شنیده ام...داشتم به این فکر می کردم که این سخنرانی را من کجا قبلا شنیده بودم که چشمم به ستون روبرویم افتاد...ستونی که با پارچه های مشکی پیچیده شده بود... من این ستون را قبلا هم دیده بودم...به هرچه نگاه میکردم برایم آشنا بود...یکهو چشمم به خانمی افتاد که پشت به همه جمعیت نشسته بود... من این خانم را هم دیده بودم ... و خوب احساس می کردم که قبلا هم این سوال برایم پیش آمده بود که چرا این خانم خلاف جهتی که همه نشسته اند نشسته...ترس برم داشته بود....

3. همه ما در مسیر زندگی نا خود آگاه ، از همان بدو تولد در مسیری از پیش تعیین شده قرار می گیریم ... از تولدمان در خانواده ای که هستیم و کشوری که زندگی می کنیم شروع می شود تا روزهایی که آشنایی با فردی مسیر و جهت زندگیمان را تغییر می دهد ... اینکه هرکداممان به چه سویی می رویم او تعیین می کند ... و باید خواست از او ... حقیقت را ، هدایت را ، راه و چاه را ، چراغ این راه را...به قول استاد علی صفایی حائری : " اگر انس با خدا در تو آمد ، بیداری شب ، هرچند دقایقی را از دست نخواهی داد. و اگر این حال و انس نبود ، حتی از بی حالی خودت دست نکش و در نوبت بایست و در بزن ، که محبوب ، غیور و با وفاست..."

مسئله ای است که این روزها به شدت فکرم را مشغول خودش کرده... تقریبا تمام خواننده های وبلاگم در نظرات خصوصی که برایم می گذارند به این موضوع اشاره کردند... اینکه "معلوم دختر مذهبی هستید" ،"جدیدا خیلی مذهبی شدی"، " معلوم خانواده مذهبی دارید" ، "خیلی بچه مثبتی !" و ...

نمی دانم باید این ها را به حساب تذکر بگذرام یا باید از این موضوع خوشحال باشم ... دوستانم که مرا می شناسند ، می دانند که دلقک تر از این حرف هایم ! ولی جدا از شیطنت هایم و مذاح گویی هایم ، هیچ وقت دوست نداشتم یک انسان خشک مذهب باشم ... دوست نداشتم شور را جایگزین شعور کنم ... راه هدایت را خواستم ... اینکه حالا در این مسیر قرار گرفته ام ، نباید نگران باشم چرا که :

رشته ای بر گردنم افکنده دوست       می کشد هرجا که خاطر خواه اوست

 ۴.  بالاخره روی ماه "ماه" را دیدیم!

گوارای وجودتان حلاوت بندگی !

عیدتان مبارک.

90/06/09 | 1 | فاطمه | |

این روزها شاید، کمی تا قسمتی سخت بگذرد! تشنگی ، گرسنگی ، بهم ریختن برنامه های روزمره ، خستگی و کمبود انرژیی که حال انجام هرکاری را ازت می گیرد... همه ی اینها روزهایت را کمی سخت کرده ... تا پاسی از شب را در حال گشت و گذار در اینترنت هستی و یا از سکوت شب نهایت استفاده را میبری برای خواندن و نوشتن...ساعت را نگاه می کنی. 3:45!

"ایول! یه نیم ساعت بخوابم بیدار شم برای سحری!"

سرت را بر روی بالش نگذاشته ای که پدر عزیزتر از جان ، بیدار می شوند و طبق عادت همیشگی تلویزیون را روشن می کنند آن هم با صدای بلند! این آقای جمشیدی هم شروع می کند: پروازتون به مقصد آسمون تا دقایقی دیگه از فرودگاه روزه ... !

" اَََه! اومدیم یه دقیقه بخوابیما ! "

پدر در حال وضو گرفتن است..وضو که گرفتن ، طبق عادت شروع می کنند بلند بلند اذان گفتن! " اَی خدا! من آخر فلسفه ی این اذانو نفهمیدم! الان اذان چیه آخه این؟!! اذان شب ؟ صبح ؟! "

پتو را پرت می کنم کنار و با خودم میگم: پاشو! پاشو! اینا نمیزارن تو بخوابی!

بعد از خوردن سحری و خواندن نماز، بدو بدو خود را به رختخوابم می رسانم و داد می زنم: ما که رفتیم!

مادر از آشپزخانه می گوید: پیشاپیش ظهرت بخیر!

-شایدم شبت بخیر!!! خورشید خانمو دیدی سلام مارَم بهش برسون!!!

-فردا ساعت 4 کلاس زبان داریا!!! خواب نمونی!

-باشه بش میگم!...

***

خلاصه این طور روزها می گذرد! شاید خستگی هایی داشته باشد اما با تمام وجود دوستش دارم...اینکه می گویند ماه میهمانی خداست را به خوبی احساس می کنم... هرجا که هستی ، در حال دیدن هر برنامه ای که هستی ، در کنار هرکسی که هستی ، در حال انجام هرکاری که هستی حضور خدا حس می شود... این روزها همه در تلاشند که حتی شده یکی از رذایل اخلاقیشان را کنار بگذارند... چند دقیقه ای را که در کنار هم هستند سعی می کنند غیبت نکنند... این روزها همه ساعتی از روز مشغول خواندن قرآن هستند ، کسانی که قرآن می خوانند اگر هیچ هیچی هم نصیبشان نشود لااقل سعادت این را داشتند که نوشته ای که راست و حقیقت محض است را بخوانند به دور از هرگونه مغلطه و بزرگنمایی..که در این روزها نایاب است...

این روزها اشک ها خودشان ناخودآگاه جاری می شوند بی آنکه بگویی بیا...با خواندن آیه ای .. با دیدن صحنه ای .. با شنیدن سخنی ..کافی است عکس یکی از این بچه های یتیم و گرسنه سومالی را بگذاری روبرویت... چرا که دلها همه کم و بیش صاف شده...

این روزها انگار زندگی هایمان برکت بیشتری گرفته! این روزها خلوص هایمان بیشتر شده...در نمازهایمان کمی حضورقلب دیده می شود...در صحبت هایمان دقت می کنیم...مبادا دروغی ، مبادا تهمتی ، مبادا دلی را بشکنیم...

این روزها کمی به همدیگر رحم می کنیم... "آقا، شرمندتونیم که با زبان روزه ساعتی معطل شدید..."

این روزها همه التماس دعا دارند و طلب بخشش و گذشت از همدیگر...این روزها بیشتر یادی از هم می کنیم...

این شب ها همه دست به دعا برداشته  ایم و یک صدا می خوانیم و جوشنی می سازیم برای خود از نامهایت:

یا من هو فی عهده وفی،یا من هو فی وفائه قوی،یا من هو فی قوته علی،یا  من هو فی علوّه قریب، یا من هو فی قربه لطیف،یا من هو فی لطفه شریف،یا من هو فی شرفه عزیز،یا من هو فی عزّه عظیم،یا من هو فی عظمته مجید،یا من هو فی مجده حمید...

و من همه ی اینها را سفره پربرکت میهمانی خدا می بینم...میهمانی که چند روزی بیشتر از آن باقی نیست... با همه سختی هایش، می دانم که با رفتنش دلم می گیرد. از اینکه باز بر می گردیم سر خانه ی اولمان! دوباره دروغ و غیبت و فحش و ناسزا و اعصاب خراب کردن و پاچه گیری!

کاش ...

90/05/31 | 6 | فاطمه | |

شاید یک عده فکر کنن خودشیفته ام. خودپسندم. اما هیچ وقت خودخواه نبودم...

خودم را بسیــــــــــــــــــار دوست می دارم!

خودم را با تمام خصوصیات اخلاقی ام دوست دارم! هیچ وقت برای کمک کردن به دیگران وقت کم نداشتم! خوب می دانم اینکه می گویند "قدرت نه گفتن" داشته باشید را کجا و چگونه به کار برم! وقتی بدانم انسانی هست که کسی را جز من ندارد، اگر صدبار هم از من درخواست کمک کند از این قدرت نه گفتن استفاده نمی کنم!  و در مقابل اگر کسی بخواهد از من سوء استفاده کند طوری این قدرت نه گفتن را نشانش می دهم که دیگر بار راهش به این سمت و سو ها نیافتد!

حالم از تمام آدم هایی بهم می خورد که همیشه از کمک کردن به دیگران فراری اند و شرمنده گی ورد زبانشان است! حالم از تمام آدم هایی بهم می خورد که برای اینکه کاری برایت انجام دهند هزار اما و اگر و چنان و شاید می آورند و در نهایت ، باز هم شرمنده اند! حالم از تمام آدم هایی بهم می خورد که برای اینکه کمکی در حقت کنند اول تمام جوانب را می سنجند مبادا کوچکترین ضرری بهشان برسد ، و اگر برایشان ضرری نداشت آن کار را انجام می دهند و در غیر اینصورت، باز هم شرمنده اند...

آدمهایی که وقتی به افراد ضعیف این جامعه کمکی می کنی تو را و هم گروهی های تو را "انسان های بیکار" این جامعه خطاب می کنند...

 آدمهایی که زندگیشان شده شبیه یکی از قسمتهای کتاب شازده کوچولو .در آن قسمت که فردی نشسته بود و مدام سرش توی حساب و کتاب بود و شمارش ستاره ها و ... به نظرم شرایط خیلی از آدمهای الآنه!

خدایا ببخش ما را...

خدایا ببخش ما را... 

 خدایا ببخش ما را چرا که اندیشیدیم که گفتن ذکر تو تنها با زبانهایمان کافیست و فراموش کردیم به دست آوردن دل یک دوست حمد توست...

خدایا ببخش ما را که فراموش کردیم تو برای دستگیری و ستردن اشک کسی ما را فرستاده ای...

خدایا ببخش ما را که به نفسمان بی مهابا اختیار سپردیم، بخشش ، گذشت و مهرورزی را فراموش کردیم...

و ببخش ما را چرا که نام تو بر زبان آوردیم حال آنکه اثری از تو نه در دلهایمان بود و نه در رفتارمان...

 

90/05/23 | 2 | فاطمه | |
Design By : nightSelect.com